سیاوش کسرایی
ابری رسید و آسمانم از تو پر شد
بارانی آمد ، آبدانم از تو پر شد
نام تو اول بغض بود و بعد از آن اشک
اول دلم پس دیدگانم از تو پر شد
خون نیستی تا در تن میرنده گنجی
جانی تو و من جاودانم از تو پر شد
در باغ خواهش های تن روییدی اما
آنقدر بالیدی که جانم از تو پر شد
پیش گل سرخ تو ، برگ زرد من کیست ؟
آه ای بهاری که خزانم از تو پر شد
با هر چه و هر کس تو را تکرار کردم
تا فصل فصل داستانم از تو پر شد
حسین منزوی
محمدعلی بهمنی
محمدعلی بهمنی
گفتم که در کنار تو باشم٬ ولی نشد
دلخوش به انتظار تو باشم٬ ولی نشد
تو٬ اولین کسی که مرا صید می کند
من٬ آخرین شکار تو باشم٬ ولی نشد
تو ساحل پر از صدف روبرو و من
دریای بی قرار تو باشم٬ ولی نشد
قسمت نبود سهم هم از زندگی شویم
پیش آمدم که یار تو باشم٬ ولی نشد
ناف مرا به نام زمستان بریده اند
می خواستم بهار تو باشم٬ ولی نشد
محبوبه وفائیان
فریدون مشیری
وقتی به کوچه باغ
می برد بوی دلکش ریحان را
بر بالهای خسته خود باد
گویی که بوی زلف تو می داد
برگرد
در این غروب سخت پر از درد
محبوب من به بدرقه من
برگرد
هر چند اینجا بهشت شاد خدایان است
بی تو برای من
این سرزمین غم زده زندان است
ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز
می خواهمت هنوز
حمید مصدق
فریاد زدم به باغ ما بید شکست
در برکه ی روشن رخ خورشید شکست
بشنید سراسر شب این قصه و صبح
نالید ندانستی و امید شکست
سیاوش کسرایی
دیشب، ای بهتر ز گل! در عالم خوابم شکفتی
شاخ نیلوفر شدی در چشم پر آبم شکفتی
ای گل وصل، از تو عطرآگین نشد آغوش گرمم
گر چه بشکفتی ولی در عالم خوابم شکفتی
بر لبش، ای بوسه ی شیرین تر از جان! غنچه کردی
گل شدی، بر سینه ی هم رنگ سیمابم شکفتی
بستر خویش از حریری نرم چون مهتاب کردم
تا تو چون گل های شب در باغ مهتابم شکفتی
خوابگاهم شد بهشتی، بسترم شد نوبهاری
تا تو، ای بهتر ز گل! در عالم خوابم شکفتی
سیمین بهبهانی
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو تو آنچنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
قیصر امین پور
بانوی اساطیر غزل های من اینست
صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست
من رود نیاسودنم و بودن و تا وصل
آسودگی ام نیست که معنای من اینست
هر جا که تویی مرکز تصویر من آنجاست
زیبایی عشقم ، طرح دیبای من اینست
همراه تو تا نابترین آب رسیدن
همواره عطشناکی رؤیای من اینست
من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت
نایاب ترین فصل تماشای من اینست
حسین منزوی
حمید مصدق
لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری
که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان داری
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیّاری
چه می پرسی ضمیر شعرهایت کیست؟ آن من؟
مبادا لحظه ای حتی مرا بیهوده پنداری
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش مگذاری
چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
محمدعلی بهمنی
می ترسم این شعله امشب از پیش بهتر بگیرد
می ترسم این خشک و آن تر با هم برابر بگیرد
بر اصطکاک نگاهت دل می سپارم که شاید
کبریت خاموش شعرم یک بار دیگر بگیرد
می خواهم امشب برقصم در جشن خوشباوریها
حتی اگر در وجودم صد مرثیه سر بگیرد
ترجیح دادم که فردا کولی ترین شعر قلبم
همراه فوجی پرستو از شهر تو پر بگیرد
نیلوفرم را سپردم در دست آتش مبادا
یک روز از من سراغ عطر صنوبر بگیرد
زهرا باقری
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
حسین منزوی
گفتم بهار و یاد تو آمد به خاطرم
پر شد دوباره از تو تمام مشاعرم
تو آفتاب روشن آن سوی برکه ای
من بال های خسته مرغی مهاجرم
هر جا شلوغ بود تو هم لحظه ای بمان
شاید منم که باعث سد معابرم
حق با شماست مثل همیشه ولی بدان
تو ایستگاه آخری و من مسافرم
بهارم می شکوفد در نگاهت
پر از گل گشته جان من به راهت
به بام آرزویم لانه دارند
پرستوهای چشمان سیاهت
سیاوش کسرایی
دل من ! باز مثل سابق باش
با همان شور و حال عاشق باش
مهر می ورز و دم غنیمت دان
عشق می باز و با دقایق باش
بشکند تا که کاسه ات را عشق
از میان همه تو لایق باش
خواستی عقل هم اگر باشی
عقل سرخ گل شقایق باش
حسین منزوی
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
محمد علی بـهمنی
باز هم کویر دلتنگی من باز هم دریغ یک جرعه ی آب
باز هم صداقت چشمه ی اشک در هیاهوی دروغین سراب
جــواد.م
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
ه.الف.سایه
حتی بهار خالی از اردیبهشت ها
تکلیف من جریمه این سرنوشت ها
بهتر که سهم هم نشدیم و نمی شویم
ترکیب خنده آور زیبا و زشت ها
محبوبه وفائیان
ای عطر ریخته
عطر گریخته
دل عطردان خالی و پر ز انتظار توست
غم یادگار توست
به اوراق کتاب دل گل یاد تو بنهادم
نگاه مهرپرورد تو را فریاد سر دادم
به گلبانگ صدای دل صدایم کردی و رفتی
بیا بنگر که چون در آتش عشق تو افتادم
تاج نیا (بلبل سیستان)